پيرمردروستازاده اي بود كه يك پسر و يك اسب داشت .روزي اسب پيرمرد فرار كرد .همه همسايه ها براي دلداري به خانه پيرمرد آمدند و گفتند :عجب شانس بدي آوردي كه اسبت فرار كرد .پيرمرد گفت :ازكجا ميدانيد كه اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ هنوز يك هفته از اين ماجرا نگذشته بود كه اسب به همراه بيست اسب وحشي به خانه برگشت .اين بار همسايه ها براي تبريك آمدند :عجب اقبال بلندي داشتي كه اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه برگشت .پيرمرد بار ديگر گفت:از كجا ميدانيد كه از خوش اقبالي من بوده يا از بدشانسي ام؟ فرداي آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب هاي وحشي زمين خورد وپايش شكست.همسايه ها بار ديگر آمدند وگفتند عجب شانس بدي؟پيرمرد دوباره گفت از كجا ميدانيد از خوس سانسي من بوده يا از بدشانسيه من؟چندتا از همسايه ها گفتند معلومه از بد شانسيه تو بوده پيرمرد كودن!! چند روز بعد نيرو هاي دولتي براي سرباز گيري از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزميني بردند . پسر كشاورز به خاطر پاي شكسته اش از اعزام معاف شد .همسايه ها بار ديگر براي تبريك به خانه پيرمرد رفتند عجب شانسي آوردي پسرت معاف شد و پيرمرد گفت از كجا ميدانيد كه؟ همگي ما اتفاقاتي در زندگي خود داشتيم .اتفاقاتي كه ازنظر ظاهري براي ما بد بوده اما براي ما خبرهاي زيادي در آن نهفته بوده است. خداوند يگانه تكيه گاه من وتوست پس به تدبيرش اعتماد كن به حكمتش دل بسپار ،به او توكل كن ،و به سمت او قدمي بردار .....!!!
برچسبها:
تاريخ : دوشنبه 11 آذر 1392 | 18:27 | نویسنده : farzaneh sadeghi |
ارسال نظر(0)